یکی ازخاطرات این بود

که شلمچه مهمون خارجی داشت

همشون مسلمان شده بودن

چه شانس خوبی داشتن

که پستشون خورده بود به مادر شهید

این مادر چهار تا بچه ی رزمنده داشت

که یکیشون شهید شده بود

من بلد نیستم تعریف کنم

باید اونجا بودید و می دیدید

یه حال و هوایی داشت

ناخودآگاه اشکت میومد

یکی دیگه از خاطرات شلمچه این بود که

یه نفر که عکس حاج قاسم را در بغل داشت

آمد کنار ما و گفت:

به این نفر دعا میکنید قول میدید که از ته دل دعا کنید خیلی براش دعا کنید

ما همه براش دعا کردیم خیلی هم دعا کردیم

داداشم بهش گفت:

شما کی هستی؟چه کاره ای؟

گفت:من یکی از همکاران حاج قاسم هستم

و رفت...

شما هم بهش دعا کنید از ته دل

یاعلی

التماس دعای شهادت